نوای کمانچه

متن مرتبط با «گور من گمنام میماند» در سایت نوای کمانچه نوشته شده است

اما ز من نبيني ديگر به جا نشاني

  • نیلوبلاگ

    روزي تو خواهي آمد از كوچه هاي باران تا از دلم بشويي غمهاي روزگاران تو روح سبز گلزار گل شاداب بي خار مرا از پا فكنده شكستن هاي بسيار تو ياس نو دميده من گلبرگ تكيده روزي آيي كنارم كه عشق از دل رميدهتو را ناديدن ما غم نباشد كه در خيلت به از ما كم نباشد xa0 من از دست تو در عالم نهم رو وليكن جز تو در عالم نباشد روزي تو خواهي آمد از سوي مهرباني اما ز من نبيني ديگر به جا نشاني ...

    ادامه مطلب
  • تو را من چشم در راهم

  • نیلوبلاگ

    نو را من چشم در راهم شباهنگامxa0که می گیرند در شاخ تلاجنxa0 سایه ها رنگ سیاهیxa0وزان دلخستگانت راست اندهی فراهمxa0تو را من چشم در راهم.xa0شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانندxa0در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دامxa0گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهمxa0تو را من چشم در راهم....

    ادامه مطلب
  • تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی..

  • نیلوبلاگ

    دل زود باورم را به کرشمهای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی "رهی معیّری" ...

    ادامه مطلب
  • اما ز من نبيني ديگر به جا نشاني

  • نیلوبلاگ

    روزي تو خواهي آمد از كوچه هاي باران تا از دلم بشويي غمهاي روزگاران تو روح سبز گلزار گل شاداب بي خار مرا از پا فكنده شكستن هاي بسيار تو ياس نو دميده من گلبرگ تكيده روزي آيي كنارم كه عشق از دل رميدهتو را ناديدن ما غم نباشد كه در خيلت به از ما كم نباشد xa0 من از دست تو در عالم نهم رو وليكن جز تو در عالم نباشد روزي تو خواهي آمد از سوي مهرباني اما ز من نبيني ديگر به جا نشاني ...

    ادامه مطلب
  • گور من گمنام مي ماند به راه

  • نیلوبلاگ

    مرگ من روزی فرا خواهد رسيددر بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دورxa0 يا خزاني خالي از فرياد و شورxa0xa0 مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزهاروز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزهاديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد دردمي خزند آرام روي دفترم دستهايم فارغ از افسون شعر ياد مي آرم كه در دستان من روزگاري شعله ميزد خون شعرخاك ميخواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره كه در خاكم نهندآه شاي...

    ادامه مطلب