
خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشستهدر سپهر لاجوردی آتش آهم نشستهای خدای بی نصیبان طاقتم ده،طاقتم دهقبله گاه ما غریبان طاقتم ده،طاقتم دهساغرم شکست ای ساقیرفته ام ز دست ای ساقیدر میان توفان بر موج غم نشسته منمدر زورق شکسته منم ای ناخدای عالمتا نــام من رقم زده شدیکباره مهر غم زده شدبر سرنوشت آدمتو تشنه کامم کشتیدر سراب ناکامیهاای بلای نافرجامیهانبرده لب بر جامیمیکشم به دوش از حسرتبار هستی و بد نامیهاساغرم شکست ای ساقیرفته ام ز دست ای ساقیحکایت از که کنمشکایت از چه کنمکه خود به دست خود آتشبر دل خون شد...
ادامه مطلب
وقتی کلید رادر جیب هایم پیدا نمی کنمنگرانِ هیچ چیز نیستمxa0وقتی پلیسدست بر سینه ام می گذاردیا وقتی که پشت میله ها نشسته امنگرانِ هیچ چیز نیستممثل رودخانه ای خشککه از سد عبور می کندو هیچکس نمی داندxa0که می رود یا باز می گرددگروس عبدالملکیان...
ادامه مطلب